//
کدخبر: ۵۶۸۴۰۴ //
محرم امسال برای من تنها یادآور کربلا نیست

لحظه‌ای که خبر شهادت رهبرم بر جانم نشست،گویی بخشی از عالم خاموش شد

برای لحظه‌ای، جهان میان هیاهوی خبرها و غرش انفجارها از حرکت ایستاد. زمان مکث کرد. قلبم فرو ریخت. اما هنوز امیدی لجوج در جانم نفس می‌کشید. با خود گفتم: «نه... امکان ندارد.»لحظه‌ای که خبر شهادت رهبرم بر جانم نشست،گویی بخشی از عالم خاموش شد محرم امسال برای من تنها یادآور کربلا نیست.

لحظه‌ای که خبر شهادت رهبرم بر جانم نشست،گویی بخشی از عالم خاموش شد

حدیث غلامی؛ دلنوشته‌ای برای رهبر شهیدم،بغضی خفقان‌آور، ماه‌هاست که گلوی مرا می‌فشارد.از همان صبحی که ناگهان خبر رسید: «بیت را زدند.» 

برای لحظه‌ای، جهان میان هیاهوی خبرها و غرش انفجارها از حرکت ایستاد. زمان مکث کرد. قلبم فرو ریخت. اما هنوز امیدی لجوج در جانم نفس می‌کشید. با خود گفتم: «نه... امکان ندارد.» 

و روزها گذشت.

تا سحرگاه دهم اسفند... 

امان از آن سحرگاه. 

آن لحظه که خبر شهادتش بر جانم نشست، انگار بخشی از عالم خاموش شد. گویی ستون عظیمی فرو ریخته باشد و آوارش بر دل من فرود آمده باشد. ماتم‌زده اشک می‌ریختم و در ناباوری دست‌وپا می‌زدم. 

اما حقیقت آن است که پس از آن، در میانه جنگ، التهاب روزها و اجتماعات شبانه ، فرصتی برای سوگواری نبود.داغ در سینه مانده بود و زندگی با شتاب خود پیش می‌رفت. 

تنها گاهی، در میان رفت‌وآمدها، در سکوت آخر شب، یا در پیچ‌وخم خیابانی که ناگهان تصویرش مقابلم ظاهر می‌شد؛ یا هنگامی که صدایش را می‌شنیدم؛ یا آن لحظه جان‌سوز که کنار نامش واژه «شهید» را می‌دیدم... 

ناگهان فرو می‌ریختم. 

اشک راه نفسم را می‌بست و اندوه از همه سو بر دلم هجوم می‌آورد و جز این لحظه‌ها، انگار ضرورت حماسه و اقتضای میدان، زخم را موقتاً بی حس می‌کرد.

تا محرم از راه رسید. 

محرم؛ همان پناه همیشگی دل‌های شکسته. همان خانه امن عزاداران اباعبدالله. 

اما این بار، از آمدنش هراس داشتم. 

می‌ترسیدم. 

حس می‌کردم موعد رویارویی با اندوهی فرا رسیده که ماه‌ها از نگاه کردن مستقیم به آن گریخته بودم کاش قلب داغدارم و چشم بی‌قرارم امان دهند تا آنچه را بر من گذشته است، بنویسم. 

انگار قرار بود مسلم بن عقیل بار دیگر پیش چشمانم به شهادت برسد. 

انگار قرار بود شهادت فرزندان امام حسن، فرزندان حضرت زینب، علی‌اکبر و علی‌اصغر را از نو تماشا کنم. 

انگار قرار بود بار دیگر صدای شکستن دل زینب را بشنوم. 

چه بگویم؟ 

حس می‌کردم باید زمین خوردن عباس را ببینم؛ باید زخم‌های علمدار را لمس کنم؛ باید سنگینی آن لحظه را که پرچم از دست علمدار می‌افتد، با همه وجود بچشم. 

و فراتر از آن... 

گویی قرار بود داغ علی و فرزندانش را یک‌به‌یک تجربه کنم؛ نه در روایت تاریخ، که در عمق جان خویش. 

حتی گاه چنین می‌اندیشیدم که باید بار شهادت حمزه سیدالشهدا، مالک اشتر و همه ستون‌های استوار اسلام و تشیع را به تنهایی بر دوش بکشم. 

با خود می‌گفتم: 

چرا این محرم چنین سنگین است؟ 

چرا از همه محرم‌هایی که به یاد دارم سنگین‌تر است؟ 

و پاسخ روشن بود. 

زیرا من در این عصر غیبت، در این بیست‌وچند سال زندگی، تجلی بسیاری از آنچه را که به آن ایمان داشتم، در وجود یک انسان دیده بودم. 

در نگاه او، اقتدار را دیده بودم. 

در کلام او، حکمت را. 

در سلوک او، اخلاص را. 

در میدان او، شجاعت را. 

در تصمیم او، ایمان را. 

و اکنون همان انسان، در اوج اقتدار، به شهادت رسیده بود. 

نمی‌دانم چگونه بنویسم تا عمق این اندوه فهمیده شود. 

من زخم از دست دادن تمام زعمای شیعه را می‌فهمم. 

داغ همه عالمان و رهبران را می‌فهمم. 

اندوه مردمانی را که پناه و تکیه‌گاه خویش را از دست داده‌اند، می‌فهمم. 

گریه کودکان، ناله زنان، حس بی‌پناهی و غربت تمام ملت‌ها را می‌فهمم. 

می‌فهمم وقتی شیری بر زمین می‌افتد و گرگ‌ها به هلهله می‌پردازند، بر دل اهل وفا چه می‌گذرد. 

و امشب، بیش از همیشه، گمان می‌کنم بتوانم اندکی از حال مخدرات کربلا را درک کنم. 

داغ من، داغ یک فرد نیست. 

داغ من، داغ فضیلت‌هایی است که در برابر چشمانم مجروح شدند. 

من شهادت مقاومت را دیدم. 

شهادت ایثار را. 

شهادت حق‌طلبی را. 

شهادت شجاعت را. 

شهادت حکمت را. 

شهادت عزت را. 

و حتی شهادت شعر را. 

من دیدم که چگونه مجموعه‌ای از فضیلت‌ها در قامت یک انسان تجلی یافته بودند و چگونه آن قامت بر خاک افتاد. 

تو که بودی که این‌گونه دل‌ها را شیفته خویش کردی؟ 

تو که بودی که پرچم تشیع را لحظه‌ای بر زمین نگذاشتی و امید مظلومان جهان شدی؟ 

رهبرا... 

می‌دانم راه حق خاموش نمی‌شود. 

می‌دانم خون شهید، به دین حیات می‌بخشد. 

می‌دانم که «بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ». 

اما بگذار این را نیز بگویم: 

محرم امسال برای من تنها یادآور کربلا نیست. 

محرم امسال، گویی داغ همه شیعیان تاریخ را یک‌جا بر دوش می‌کشم. 

و من، زیر سنگینی این اندوه، هر شب دوباره می‌شکنم...

آیا این خبر مفید بود؟
کدخبر: ۵۶۸۴۰۴ //
ارسال نظر