روایت خبرنگار زن از مرز و بحران؛ سالهای ماندن و نوشتن
خبرنگار زن مرزنشین در این روایت از سالها حضور در دل جنگ، زلزله و بحرانهای مرزی میگوید؛ از حرفهای که با زندگی شخصیاش درهم تنیده شده است. این روایت نشان میدهد پشت هر خبر، انسانی ایستاده که همزمان با رنج دیگران، زخمهای خودش را هم حمل کرده است.
به گزارش فرتاک نیوز؛ سالهاست خبرنگارم؛ در غربیترین مرزهای ایران و در جغرافیایی که بحران برای مردمش واژهای ناآشنا نیست. از مرزی مینویسم که فقط یک خط روی نقشه نیست، بلکه سرزمینی است با مردمی که آوارگی، جنگ، زلزله، گرما، گرد و خاک، انفجار، محرومیت، آتش، بیماری و دشواریهای زندگی را تجربه کردهاند و با این حال ایستادهاند.
در تمام این سالها از زندگی مردم نوشتهام؛ از رنجها، دغدغهها، امیدها و لحظههایی که اگر خبرنگاری کنارشان نبود، شاید ناگفته میماند. اما پشت هر خبر فقط یک خبرنگار نبود؛ زنی بود، مادری بود و انسانی که خودش هم سهمی از همین رنجها داشت.
برای یک خبرنگار مرزنشین، فاصلهای میان خبر و زندگی وجود ندارد. وقتی با جنگ و انفجار زندگی کردهای، جنگ دیگر فقط یک موضوع خبری نیست؛ صدای انفجار را میشنوی و همان لحظه باید دنبال روایت حقیقت باشی، به محل حادثه بروی، ثبت کنی و بنویسی؛ حتی اگر بدانی همان انفجار ممکن است خانوادهای را داغدار کرده باشد یا خودت را در معرض خطر قرار دهد.
در روزهای جنگ، زیر دود و انفجار، من هم مانند دیگر مرزداران خط مقدم را ترک نکردم. نه اینکه ترسی وجود نداشت؛ ترس بود، اما احساس مسئولیت و تعلق به این خاک اجازه نمیداد کنار بکشم. ماندن در مرز برای من فقط وظیفه خبرنگاری نبود؛ یک مسئولیت انسانی بود.
روزی که ساختمان بهزیستی در جریان جنگ هدف قرار گرفت، چند دقیقه بعد راهی محل شدم. میدانستم خطر هنوز تمام نشده و احتمال اصابت دوباره وجود دارد، اما حقیقت را نمیشد از دور روایت کرد. خبرنگار باید در میدان باشد، حتی وقتی میداند ممکن است بخشی از همان حادثه شود.
جنگ اما فقط صدای انفجار نبود؛ اثرش وارد زندگی شخصی من هم شد. فشار و اضطراب آن روزها باعث شد فرصت مادری کردن دوباره را از دست بدهم؛ زخمی که هیچوقت در هیچ گزارشی نوشته نشد و بهواسطه مسئولیت، حتی مجال سوگواری هم نداشتم. چون یک خبرنگار بهعنوان راوی حقیقت در جنگ باید دوباره قلم به دست بگیرد و روایت کند.
سختترین روزها را حکایت کردهام؛ روزهایی که با نوشتن هر کلمه ساعتها گریستم، با گریههای مادران شهدا و با داغ پدران خمیده، با فروریختن آوار خانههای همشهریانم، و با هر اتفاقی برای ایران عزیز شکستم؛ اما بیصدا. چون هنر یک خبرنگار این است که باید استوار روایت کند، گاهی باید خودت سکوت کنی در حالی که صدای رسای حقیقت و زندگی دیگران هستی. اینجاست که به حقیقت این جمله میرسم که گاهی سکوت بلندترین فریاد است.
زلزله ۷.۳ ریشتری سرپلذهاب هم برای من فقط یک مأموریت خبری نبود؛ خودم هم درگیر همان اضطراب و آسیب بودم. در روزهایی که مردم نیازمند همدلی و آرامش بودند، من هم بخشی از همان شرایط را تجربه میکردم و حتی فرصت یک همدردی ساده را نداشتم. بهعنوان خبرنگاری که وظیفه انعکاس رنجهای زلزلهزدگان را داشتم، با کودکی در خودرو، روزهای متوالی را سپری کردم، اما مسئولیت خبرنگاری اجازه نمیداد بهعنوان یک زلزلهزده از میدان فاصله بگیرم. باید روایت میکردم؛ چون خبرنگار راوی زندگی دیگران است، حتی وقتی کسی از خودش نمیپرسد شب و روزش چگونه میگذرد.
از درد مردم نوشتم، در حالی که خودم همان درد را میشناختم. سالها از گردوغبار، کمبود دارو و درمان، کمآبی، خشکسالی و مشکلات زندگی در مناطق مرزی نوشتهام؛ از مردمی که برای سادهترین نیازهای زندگی تلاش میکنند و گاهی مسیرهای سختی را برای برخورداری از ابتداییترین حقوقشان و حتی درمان و تهیه دارو پشت سر میگذارند. اما کمتر کسی میدانست همان خبرنگاری که این مشکلات را روایت میکند، خودش هم در همین جغرافیا زندگی میکند؛ با همان گردوغبار نفس میکشد، با محدودیتها روبهروست و گاهی برای نیازهای درمانی خود و خانوادهاش همان مسیرهای دشوار را تجربه میکند.
وقتی خودت مشکل تنفسی داری و باید در بحران گرد و غبار، در شرایط سخت، تصویر واقعی منطقه را ثبت کنی، معنای مسئولیت شکل دیگری پیدا میکند. روزهایی که برای تعطیلی دیگر شغلها تلاش کردی اما خودت همان تعطیلات را درگیر کار و خبر و روایت مشکلات مردم بودی؛ چرا که حرفهات تعطیلیبردار نیست و همیشه باید پا در رکاب و آماده باشی تا به دل بحران بزنی.
از گرمای طاقتفرسای مرز و روزهای بلند و گرم مناطق مرزی غربی کرمانشاه نوشتهام؛ از روزهایی که برای ثبت واقعیت، ساعتها زیر آفتاب در مأموریت بودم. از آتشسوزیهای زاگرس نوشتم؛ از طبیعتی که آسیب دید و مردمی که برای نجات آن ایستادند. از کرونا نوشتم، در حالی که خودم داغ پدر را بر اثر کرونا ویروس تجربه کردم.
از کنگره بزرگ اربعین نوشتم؛ از مرزی که در روزهای خاص به صحنهای از خدمت و همدلی تبدیل میشود. اما پشت همه این گزارشها انسانی حضور داشت که گاهی خسته میشد، دلتنگ میشد و زخمی داشت که دیده نمیشد؛ روزهایی که کودکت در خانه منتظر مادرش بود و ساعتها گرسنه در گوشه اتاق خوابش برده تا شاید مادرش برگردد و ساعتی دور از خبر برایش مادری کند.
من یک همسرم، اما شاید نتوانستم همسری نمونه باشم؛ چون همیشه برای حفظ سنگر خبر، دیگر سنگرهای زندگی را خوب نتوانستم پر کنم. همیشه فرد غایب مهمانیها، عروسیها، ختم و نفر آخر مناسبتهای خانوادگی بودهام و بابت این نرسیدنها و دیر رسیدنها همیشه مورد انتقاد قرار گرفتهام، بیآنکه کوچکترین نقشی در آن داشته باشم؛ این اقتضای مسئولیتی بوده که به آن تعهد دارم.
خبرنگار زن بودن در مرز یعنی همزمان مادر بودن، مسئول بودن و ایستادن در شرایطی که گاهی خودت نیازمند آرامشی، اما باید آرامش را برای دیگران روایت کنی.
بهعنوان یک خبرنگار مرزنشین، زندگی در مرز به من آموخت که مرز فقط محل عبور نیست؛ محل ایستادن است.
من سالها راوی خبرهای دیگران بودهام؛ از دردها و امیدهایشان گفتهام. امروز، در روزی که اگرچه به نام خبرنگار است و باز هم باید روایت تبریکهای دیگران باشم، فقط میخواهم بگویم پشت هر خبر انسانی ایستاده است؛ یک زن، مادر و خبرنگاری که زخمهایش هیچگاه در قاب دوربین دیده نشده، روی آنتن گفته نشده و در متن خبر نیامده است، اما هنوز قلم را زمین نگذاشته است.
چون گاهی خبرنگار باید روایت دیگران را بنویسد، حتی وقتی خودش یک روایت ناگفته در سینه دارد؛ روایتی از روزهایی که ترسید، اما ماند، خسته شد، اما ادامه داد؛ زخم خورد، اما نوشت.
من سالهاست آنسوی خبر ایستادهام؛ با تمام زخمها، دلتنگیها و خاطراتی که بخشی از آنها هرگز در هیچ گزارشی نوشته نشد، اما با همان قلمی که هنوز برای روایت حقیقت، زمین نگذاشتهام.