از رنج معاش تا راه ایثار؛ روایت زندگی رضا اورادی شهید جنگ رمضان
رضا اورادی، پاسدار سپاه انصارالرضا(ع) خراسان جنوبی، در حمله متجاوزان آمریکایی به شهادت رسید. او با ایثار و خدمت به خانواده و مردم، زندگیاش را معنا کرد.
به گزارش فرتاک نیوز؛ برخی افراد پس از رفتن، بیشتر در یادها باقی میمانند؛ نه تنها به خاطر جای خالی که از خود میگذارند، بلکه به خاطر ردّی از مهربانی و مسئولیتپذیری که در زندگی دیگران باقی میگذارند. در خانهای که سالها صدای خنده و دعا و آرامش مردی در آن جاری بود، نبودنش به سختی احساس میشود؛ اما این فقدان میتواند شکل دیگری از بودن را به همراه داشته باشد که در خاطرات و دلهای عزیزانش زنده است.
رضا اورادی برای خانوادهاش پیش از اینکه نام «شهید» را به دوش داشته باشد، همسری دلسوز و پدری مهربان بود. او زندگی مشترکش را با دستان خالی اما دلی پر از امید آغاز کرد و در سالهای کنار هم بودن، خانهاش را با عشق و آرامش پر کرد.
حالا «معصومه طحانی»، همسر شهید رضا اورادی، در دیداری با خبرنگاران و اهالی بسیج رسانه خراسان جنوبی، از سالهایی میگوید که در کنار او گذرانده است؛ از روزهای سخت زندگی، مردی که زمانش را برای خانواده و مردم میگذاشت و از خاطراتی که پس از شهادتش، همچنان حضورش را زنده نگه داشته.
معصومه طحانی و رضا اورادی، زندگی مشترک خود را در سال ۱۳۷۸ آغاز کردند. این زندگی اگرچه در سالهای نخست با چالشهای اقتصادی همراه بود، اما به گفته همسر شهید، محبت و همراهی میان آنها اجازه نمیداد سختیها بر آرامش خانه سایه بیفکند.
طحانی در مورد روزهای آغاز زندگی میگوید: «اول زندگی دستمان به لحاظ مالی تنگتر بود، اما با همین شرایط هم زندگی خوبی داشتیم و کنار هم بودن برایمان مهم بود.»
رضا اورادی پیش از آغاز زندگی مشترک، جوانی آرام و کمحرف بود؛ اما پشت این سکوت، ارادهای قوی برای ساختن آینده نهفته بود. علاقه میان او و معصومه طحانی از سالهای جوانی شکل گرفت. هر دو نسبت فامیلی داشتند و شناخت خانوادگی زمینهساز این پیوند شد.
همسر شهید از روز خواستگاری یاد میکند که رضا با وجود نداشتن شغل ثابت، با صداقت درباره شرایطش صحبت کرد و وعدهای غیرواقعی نداد. او میگوید: «رضا گفت که هنوز باید سربازی بروم و بعد کار کنم تا بتوانم زندگی مشترک را آغاز کنم؛ همین صداقت و اینکه اهل وعدههای بیحساب نبود، برایم ارزش داشت.»
خانوادهها نیز با وجود نگرانیهای طبیعی درباره آینده، به اخلاق و شخصیت رضا اعتماد کردند. وی پس از سربازی و مدتی کار، زندگی مشترک را آغاز کرد و تلاش کرد قدم به قدم آیندهای روشن برای خانوادهاش بسازد.
رضا اورادی در سالهای نخست زندگی، در نانوایی پدرش کار میکرد. تلاش او برای تأمین معاش خانواده بخشی از سالهای جوانیاش بود و پس از فوت پدر و مادرش در یک حادثه، مسئولیت بیشتری بر دوش او بود. او هرگز از سختیها نگریخت و به دنبال راههای تازهای برای بهبود وضعیت زندگی رفت.

طحانی میگوید: «وقتی دید کار نانوایی دیگر جوابگوی زندگی نیست، دنبال کار دیگری رفت و گواهینامه پایه یک گرفت تا اگر جایی نیاز به راننده باشد، برود.»
رانندگی برای رضا تنها شغل نبود، بلکه فرصتی برای افزایش مسئولیتش نسبت به خانوادهاش بود و او با تلاش و پشتکار، مسیری تازه را آغاز کرد که او را به سپاه انصارالرضا(ع) رساند.
رضا از سالهای جوانی روحیه خدمت و فعالیت اجتماعی داشت و با بسیج در ارتباط بود، اما هنوز به سپاه نپیوسته بود. پس از دریافت گواهینامه، به دلیل نیاز سپاه به راننده، به این مجموعه پیوست و در سال ۱۳۹۳ به تیپ عملیاتی ۸۸ انصارالرضا(ع) خراسان جنوبی مشغول به کار شد.
معصومه طحانی از همسرش به عنوان فردی دقیق و مسئولیتپذیر یاد میکند و میافزاید: «رضا اگر کاری را قبول میکرد، دوست داشت درست انجام شود و فرقی نمیکرد آن کار کوچک باشد یا بزرگ.»
او حتی نسبت به محیط اطرافش احساس مسئولیت داشت و در محل کار، به فضای سبز و درختان رسیدگی میکرد. رضا برای کارش ارزش قائل بود و حتی در مرخصیها نیز کارها را به گونهای ترتیب میداد که همکارانش بدانند وسایل و کارها کجاست.
با وجود مسئولیتهای شغلی، رضا سعی میکرد حضورش در خانه کمرنگ نشود و برای او خانواده تنها بخشی از زندگی نبود، بلکه مهمترین دلیل تلاشش بود. همسر شهید میگوید: «رضا از آن آدمهایی نبود که فکر کند کارهای خانه فقط وظیفه خانمهاست. حتی اگر خسته هم بود، اگر میدید من مشکلی دارم، جارو میکرد و کنارم بود.»
ثمره این زندگی مشترک، چهار فرزند به نامهای محبوبه، امیرمحمد، مهدیه و مهلا بود. به گفته معصومه، رضا با فرزندانش رابطهای صمیمی داشت و آنها میتوانستند بدون ترس با او صحبت کنند.

او همچنین از علاقه ویژه رضا به دخترانش یاد میکند و میگوید: «دخترها را خیلی دوست داشت و با آنها رابطه نزدیکی داشت.»
رضا اورادی نه تنها در خانوادهاش بلکه در میان دوستان و همکاران نیز به خوشرفتاری و کمک به دیگران شناخته میشد. معصومه طحانی میگوید: «اگر میتوانست کاری برای کسی انجام دهد، کوتاهی نمیکرد و برایش مهم نبود آن فرد آشنا باشد یا غریبه.»
او از خاطراتی میگوید که نشانی از بزرگواری رضا بوده است. گاهی وقتی با هم بیرون میرفتند و کسی را میدید که نیاز به کمک دارد، مسیرشان را تغییر میداد تا او را برساند.
این رفتارها باعث شده بود نام او در میان اهالی محله با احترام برده شود و مردم خیلی زود با اخلاق و رفتار رضا آشنا شدند.
یکی از ویژگیهایی که همسر شهید در طول سالهای زندگی مشترک بیشتر از آن یاد میکند، احترام رضا به پدر و مادرش بود. رضا فرزند دوم خانوادهای بزرگ بود و از کودکی احترام به بزرگترها را آموخته بود.
معصومه طحانی میگوید: «رضا همیشه میگفت احترام به پدر و مادر خیلی مهم است و خودش هم همینطور بود.»
او پس از فوت پدر و مادرش، مسئولیت بیشتری نسبت به خواهرانش احساس کرد و همواره مراقب آنها بود.
رضا اورادی به مسائل معنوی نیز اهمیت زیادی میداد و نماز اول وقت و ارتباط با اهلبیت(ع) را به خانواده توصیه میکرد. همسر شهید از سفر اربعین سال ۱۴۰۲ به عنوان یکی از خاطرات ماندگار زندگیشان یاد میکند؛ سفری که یادآور همراهی و محبت رضا است.
با آغاز جنگ تحمیلی و حمله متجاوزانه آمریکا، احساس مسئولیت رضا نسبت به کشور بیشتر شد. او شرایط را دنبال میکرد و بر این باور بود که هر کس باید به اندازه توان خود برای حفظ امنیت مردم تلاش کند.
همسرش میگوید: «رضا نسبت به کشور و انقلاب احساس مسئولیت داشت.»
در روزهای جنگ، رضا بیشتر درگیر کار و خدمت بود و در تجمعات مردمی شرکت میکرد.
سهشنبه ۱۱ فروردین ۱۴۰۵، روزی آغاز شد که زندگی خانواده اورادی را برای همیشه تغییر داد. آن روز به دلیل شرایط جنگی، معصومه بچهها را تا محل سرویس رساند و سپس برای شرکت در جلسه قرآن رفت.
در جلسه صحبتهایی درباره حمله دشمن به بیرجند مطرح شد، اما او تصور نمیکرد این حادثه به محل خدمت همسرش ارتباط داشته باشد. وقتی به خانه برگشت، متوجه تماسهای بیپاسخ شد که اضطراب را به دلش وارد کرد.
او با تلفن رضا تماس گرفت اما پاسخی دریافت نکرد و با یکی از همکارانش تماس گرفت تا حال او را بپرسد، اما آنها نیز چیزی نگفتند. در نزدیکی محل کار رضا، تماسی رسید که نگرانیها را بیشتر کرد.
معصومه طحانی هنوز لحظه شنیدن خبر را با جزئیات به یاد دارد؛ لحظهای که نگرانی به حقیقت تلخ تبدیل شد. او میگوید: «به محبوبه گفتم برویم ببینیم چه خبر است. تا نزدیک چهارراه معصومیه رفتیم که زنعموش تماس گرفت و گفت پدرت زخمی شده و بیمارستان است.»
اما معصومه احساس میکرد اتفاقی بزرگتر از آنچه گفتهاند رخ داده است. وقتی به خانه رسیدند، حضور خواهر و برادرهای رضا و سکوت آنها نشان از وقوع یک حادثه تلخ داشت.
رضا اورادی، مردی که سالها برای آرامش خانواده تلاش کرده بود، در جریان حمله متجاوزانه دشمن آمریکایی به شهادت رسید.
همسر شهید دوست داشت آخرین بار چهره رضا را ببیند، اما شرایط اجازه این دیدار را نداد.
معصومه میگوید: «خیلی دوست داشتم ببینمش، اما همکارانش گفتند به دلیل جراحات زیاد، بهتر است همان تصویر همیشگی از او در ذهنمان بماند.»
بعد از شهادت رضا، نبودن کسی که همیشه در لحظات دشوار راهی برای حل مشکلات پیدا میکرد، سختترین بخش زندگی برای خانواده بود.
معصومه طحانی میگوید: «رضا سنگ صبور ما بود. هر مشکلی داشتیم، با راهنمایی او جلو میرفتیم.»
او اکنون در کنار چهار فرزندش زندگی میکند؛ چهار یادگاری که هر کدام بخشی از خاطرات رضا را با خود دارند.
همسر شهید تلاش میکند تا ارزشهایی که رضا برای فرزندانش ساخته بود را منتقل کند و برایشان میگوید: «اگر میخواهید در زندگی موفق شوید، اول خدا را داشته باشید.»
روایت زندگی شهید رضا اورادی، داستان مردی است که پیش از شهادت در میدان خدمت، سالها معنای مسئولیت و محبت را در زندگی روزمرهاش به نمایش گذاشت.