//
کد خبر: 573603

آغوش مادرانه دختر شهید برای دختر شهید

در آغاز جنگ، موشک‌های آمریکایی زندگی خانواده‌ای در لامرد را به شدت تحت تأثیر قرار داد و مادری را به داغدار شدن فرزندش واداشت.

به گزارش فرتاک نیوز؛ اکنون همه می‌دانند که آمریکا مفهوم واقعی جنگ را درک نمی‌کند. برای آنها، جنگ به مثابه یک آزمایشگاه است؛ آزمایشگاهی که در آن انسان‌ها به عنوان ابزارهای آزمایش استفاده می‌شوند و هیچ نقشی در معادلات قدرت ندارند.

لامرد در نهم اسفند ۱۴۰۴، به عنوان یک آزمایشگاه برای موشک‌های مدرن آمریکایی انتخاب شد؛ موشک‌هایی که بر روی سالن‌های ورزشی و کوچه‌های مسکونی فرود آمدند و به خصوص بر سر دختربچه‌ای دو ساله.

این حمله نه تنها یک شوک آنی، بلکه یک طراحی از پیش‌محاسبه‌شده بود که هدف آن آزمایش موشک‌های «پریزم» در لامرد بود؛ موشک‌هایی که در ارتفاع سی متری منفجر می‌شوند تا بیشترین کشتار انسانی را به همراه داشته باشند.

مردم لامرد به هیچ وجه تصور نمی‌کردند که روز اول جنگ، موشک‌های آمریکایی سقف خانه‌هایشان را خراب کند. در عرض سی و پنج ثانیه، چهار موشک، هفتصد و بیست هزار ساچمه ریز و برنده تنگستن بر سر آنها فروریخت، به معنای این که به ازای هر نفر از سی‌هزار جمعیت لامرد، بیست و چهار گلوله مرگبار وجود داشت.

این تنها یک گوشه از جنایت بود. ساعاتی پیش از آن، مدرسه‌ای در میناب با موشک‌های تاماهاوک هدف قرار گرفته بود و صدها دانش‌آموز زیر آوار مدفون شدند. گویی استکبار جهانی با دو ضربه همزمان می‌خواست به جهان نشان دهد که برای او مرز میان مدرسه و سالن ورزشی، یا میان کودک و رزمنده ایرانی هیچ معنایی ندارد؛ او فقط می‌خواهد آزمایش کند و ببیند سلاح‌های جدیدش چقدر می‌تواند تلفات بگیرد.

اما لامرد، شهری غیرنظامی در جنوبی‌ترین نقطه استان فارس، چه گناهی داشت جز اینکه در مسیر آزمایش قدرت استکبار قرار گرفته بود؟ چه گناهی داشت هنگامی که مردمش در حال آماده‌سازی برای افطار بودند و زنانشان برای بچه‌های روزه‌دار غذا می‌پختند؟ همان زنان و کودکان ناگهان در میان دود و خون خود را در کابوسی بزرگتر از هر خواب تصور کردند.

روایتی از آغوش مادرانه در میانه آتش و دود

این داستان مادری است که در میانه آن همه جنایت، نه تنها دخترش بلکه آرامش یک عمر زندگی‌اش را در آغوش گرفت و به بیمارستان رساند. روایتی که نه از زبان مقامات، بلکه از زبان یک مادر شهید، جنایت استکبار را در کوچک‌ترین و انسانی‌ترین جزئیاتش روایت می‌کند؛ جایی که موشک‌های آمریکایی، برای همیشه یک خانواده را داغدار می‌کند.

خجسته اسدی، دختر شهید بی‌سر فارس، احمد اسدی و همسر جانباز ابراهیم اسدی‌نژاد، در گفت‌وگو با خبرنگار به یادآوری لحظات پرالتهاب نهم دی‌ماه و ماجرای شهادت دخترش، زهرا اسدی‌نژاد پرداخت و با تأکید بر مظلومیت این شهید، گفت: زهرا فرزند ارشد خانواده بود که در سی‌ام شهریورماه سال ۱۳۷۲ متولد شد و سرانجام در روز نهم دی‌ماه در جریان موشک‌باران شهرستان لامرد به خیل شهدا پیوست.

وی ادامه داد: لامرد نه به عنوان یک شهر نظامی، بلکه به عنوان یک منطقه اقتصادی در جنوبی‌ترین نقطه استان فارس شناخته می‌شود و هیچ پایگاه نظامی مهمی در آن مستقر نیست و همین موضوع موجب شده وقوع چنین جنایتی در آن روزهای پرمشقت برای مردم غیرقابل باور باشد، اما تقدیر به گونه‌ای دیگر رقم خورد.

این مادر شهید افزود: گویا خداوند ما را یک سال پیش برای تحمل این فراق آماده کرده بود؛ در آن دوران خواب‌های عجیبی می‌دیدم و آنها را به وضعیت جسمانی ناخوشایند همسرم نسبت می‌دادم. اما یک رویای صادقه که در آن پرچمی را از دستان شهید مدافع حرم «فرهاد طالبی» دریافت کرده بودم، مسیر روحی مرا تغییر داد. در آن زمان با وجود بیماری و شکستگی پا، به زیارت مزار این شهید رفتم تا کمی آرامش بگیرم.

او ادامه داد: زهرا تا لحظات آخر عمر کوتاهش، محور مهربانی و خدمت به خانواده بود و مرتباً برای پرستاری از پدرش به بیمارستان می‌رفت. او همچنین مسئولیت نگهداری از فرزندانش و خواهر و برادرش را بر عهده می‌گرفت تا بار مسئولیت من را کاهش دهد و آن روز نیز، یک ساعت پیش از حادثه به دیدارم آمد.

وی با یادآوری شوخی تلخ و پرمعنایی که در آن لحظات با دخترش داشت، گفت: به زهرا گفته بودم اگر قرار بر حادثه‌ای باشد، باید با هم به بهشت برویم و زهرا با خنده‌ای معصومانه گفت که برای شما که پدری شهید در آن سو منتظر است و پارتی محکمی دارد، بهشتی می‌شوید. اما این شوخی در نهایت به حقیقتی تلخ بدل شد. زهرا در حالی که از تشنگی شدید آن روز ماه رمضان سخن می‌گفت، از در خانه بیرون رفت.

اسدی ادامه داد: اصرار کردم که تا زمان افطار صبر کند، اما او راهی کوچه شد تا به فرزندانش سر بزند، بی‌خبر از اینکه این آخرین دیدار ما در این دنیای فانی خواهد بود.

مادر شهیده زهرا اسدی‌نژاد درباره لحظه وقوع انفجار گفت: بلافاصله پس از شنیدن صدای مهیبی که تمام زمین را لرزاند، بند دلم پاره شد. با وجود اینکه در آن لحظات پرالتهاب حتی نمی‌دانستم منشأ صدا چیست، اما پیامی درونی به من القا کرد که این مصیبت برای من است و بی‌اختیار و بدون آنکه به خاموش کردن گاز یا شرایط خانه توجه کنم، پای‌برهنه به سمت کوچه دویدم.

او افزود: در میان دود و آتش غلیظ که فضای کوچه را فراگرفته بود، با حالی پریشان به دنبال گمشده‌ام می‌گشتم و در شرایطی که مغزم هم یاری نمی‌کرد، با مشاهده دمپایی‌های پخش شده و پیکرهای بر زمین افتاده، به دنبال نشانی از دخترم بودم که ناگهان صدای دختر دوم زهرا را شنیدم و متوجه شدم آن ندای درونی بی‌دلیل نبوده است.

وداعی در میان خون و آتش

این مادر شهید با بیان اینکه در آن لحظات سیاه تنها به نجات نوه‌هایم فکر می‌کردم، ادامه داد: با کمک یکی از همسایگان، نوه‌هایم امیرحسین و فاطمه‌زهرا را به داخل وانت همسایه منتقل کردم و سپس به سراغ دخترم، زهرا رفتم که غرق در خون در گوشه‌ای افتاده بود و با صدایی ضعیف، پیگیر وضعیت فرزندانش بود. وقتی تلاش کردم زهرا را بلند کنم، متوجه شدم به دلیل حجم زیاد خون‌ریزی، دستان دخترم دیگر یاری نمی‌کند و به ناچار او را در آغوش گرفتم و با کمک همسرش، پیکر نیمه‌جانش را به پشت وانت رساندم.

او ادامه داد: در میانه باران انفجارها و در حالی که جانمان در معرض خطر بود، به سرعت به بیمارستان رسیدیم و جزو نخستین مجروحانی بودیم که در آن مرکز درمانی پذیرش شدیم، اما با کمبود تخت مواجه بودیم و مجبور شدیم در سالن اورژانس بر روی زمین بنشینم و سر دخترکم را بر روی پاهایم بگذارم.

وی افزود: در آن دقایق نفس‌گیر، در حالی که لباس زهرا آغشته به خون بود، با تمام وجود تلاش می‌کردم تا او را آرام نگه دارم، اما زهرا با آخرین رمق‌های خود سعی داشت از وضعیت فرزندانش باخبر شود.

تا پای جان از فرزندانت مراقبت خواهم کرد

مادر شهید زهرا اسدی‌نژاد در ادامه تشریح وقایع روز حادثه و لحظات پرالتهاب حضور در بیمارستان، گفت: وقتی دخترم با چشمان کم‌سو در آغوشم به دنبال نشانه‌ای از امیرحسین و دیگر فرزندانش بود، سعی کردم با اطمینان دادن به او، آرامش را به قلب خسته‌اش بازگردانم و به او قول دادم که تا پای جان از آنها مراقبت خواهم کرد.

وی افزود: در آن شرایط که بیمارستان غرق در هیاهوی مجروحان و بازماندگان بود، با مشاهده وخامت حال زهرا، یقه لباسش را باز کردم و ناگهان با پیکری غرق در خون و ترکشی بزرگ بر روی قلب دخترم مواجه شدم. در آن لحظه بود که فهمیدم جراحت زهرا بسیار عمیق‌تر از تصوراتم است. با دیدن این صحنه، زهرا را بر روی پارچه‌ای سفید در کف راهرو گذاشتم و با قلبی پر از درد و اضطراب به سمت پزشکان دویدم تا برای نجات جان دخترم التماس کنم. دست دکتری که در حال عبور بود را گرفتم و با گریه از او خواستم تا به فریاد دختر جوانم برسد، اما زمانی که زهرا را به سمت اتاق عمل می‌بردند، احساس کردم که این آخرین دیدار با پاره تنم است.

اسدی با چشمانی اشک‌بار، آخرین نگاه‌های رد و بدل شده میان خود و دخترش را مرور کرد. او گفت: زهرا تا دم در اتاق عمل نیز با اشاره لب‌ها و چشمانش، همچنان پیگیر وضعیت فرزندانش بود. در حالی که از درون می‌سوختم، با صدایی لرزان به دخترم اطمینان دادم که تمام وجودم را فدای فرزندانش می‌کنم تا او با خیالی آسوده راهی اتاق عمل شود، هرچند که در اعماق قلبم، تلخی این وداع ابدی را حس می‌کردم.

وی افزود: در حالی که در گوشه‌ای از بیمارستان در بهت و حیرت بودم و تمام لباسم پر از خون پاک دخترم بود، پسرم احمدرضا با حالی پریشان و روزه‌دار به من رسید و دستان خونی‌ام را گرفت و گفت که خداوند، نشان «مادر شهید» را نیز به مدال‌های افتخارم افزوده و خواهرش به دیدار پدربزرگ شهیدشان رفته است. با وجود شنیدن این حقیقت تلخ، در آن لحظات شوک‌آور باز هم در پی انکار ماجرا بودم و به زمین نشستم.

مادر شهید، تکیه‌گاه کودکان یتیم

مادر شهید زهرا اسدی‌نژاد در ادامه روایت تلخ روزهای پس از حادثه موشک‌باران لامرد، به شرایط بحرانی نوه‌هایش اشاره کرد و گفت: در آن هرج‌ومرج، امیرحسین، کوچک‌ترین فرزند زهرا را در گوشه‌ای از بیمارستان رها کرده بودند و فکر می‌کردند که شهید شده است. در لحظه‌ای که شاید دیگر امیدی به زنده بودنش نبود، پسرم محکم به صورتش زد که به هوش آمد و بی‌رمق، نام دایی‌اش را به زبان آورد. سپس با انتقال سریع به اتاق عمل، از مرگ حتمی نجات یافت.

وی افزود: امیرحسین برای ادامه درمان به شیراز منتقل شد و من در حالی که عزادار از دست دادن دخترم بودم، باید تمام توانم را صرف مراقبت از یادگارهای زهرا می‌کردم و حتی فرصتی برای عزاداری و سوگواری نداشتم، چرا که باید در بیمارستان‌های مختلف، بیماری جسمی و روحی فرزندان داغدیده زهرا را به جان می‌خریدم.

این مادر شهید با بیان اینکه گویی زمان در آن روزها برایم متوقف شده بود و میان حقیقت و رویا سرگردان مانده بودم، ادامه داد: پس از یک هفته، در حالی که با فرزندان زهرا از بیمارستان مادر و کودک شیراز مرخص شده بودیم، در نزدیکی فیروزآباد برادرم تماس گرفت و مدام احوالم را جویا می‌شد. به او گفتم توان شنیدن دارم، بگو! که خبر از فاجعه‌ای دیگر داشت. خبر درگذشت همسر جانبازم، ابراهیم اسدی‌نژاد. با این خبر جانکاه، بار مسئولیتم صدچندان شد، چرا که کودکان خردسال زهرا نه فرصتی برای سوگواری برایم می‌گذاشتند و نه مجالی برای وداع با همسرم.

او گفت: سخت‌ترین لحظه زندگی‌ام اعلام خبر شهادت زهرا به فرزندانش بود، حتی سخت‌تر از شهادت دخترم؛ درد فرزندان او از فراغ و دوری مادر بود و داغ این غم تا ابد به جان ما نشسته است.

این، پایان ماجرا نیست؛ این، آغاز روایت دیگری است.

آیا روزی می‌رسد که چشم‌های مردم دنیا به روی جنایات بی‌پایان آمریکا و اسرائیل گشوده شود؟ آیا می‌رسد روزی که این جانیان جنایتکار تقاص دل مادران میناب و لامرد را پس بدهند؟ می‌رسد روزی که انتقام جگرگوشه‌های ایران گرفته شود؟

این، قصه‌ای از یک مادر است؛ مادری که می‌گوید «من آنقدر خوبم که هیچ‌وقت در عمرم اینقدر خوب نبودم»، نه از روی بی‌تفاوتی، بلکه از روی ایمانی که می‌داند هر قطره خون شهید، نهالی برای ظهور خواهد شد.

لامرد، با تمام خرابی‌هایش، امروز پیامی برای جهان دارد؛ اینکه استکبار با موشک‌هایش می‌تواند سقف خانه‌ها را ویران کند، اما نمی‌تواند اراده مادری را بشکند که برای تربیت نوه‌هایش، از دل خون و آتش، مسیر بهشت را انتخاب کرده است.