//
کد خبر: 319582

قصه پردرد زندگی من/در مسیر دانشگاه با پسری به نام سیامک آشنا شدم+جزئیات

امروز فهمیده ام که برای یک زندگی عاشقانه تنها «عشق» کافی نیست چرا که عشق در کنار «اطمینان» و «اصالت خانوادگی» معنا پیدا می کند.

روزی که برای اثبات عشق به همسرم مهریه ام را به او بخشیدم و حتی جهیزیه ام را برای خرید خانه فروختم، احساس می کردم ذهنیت مادر شوهرم تغییر می کند و دیگر به چشم دختری «بی اصالت» به من نمی نگرد اما هیچ گاه نتوانستم در افکار او تاثیرگذار باشم چرا که آشنایی قبل از ازدواج و ارتباط من با «سیامک»، از همان روزهای خواستگاری موجب بدبینی مادرشوهرم شده بود به طوری که همواره به چشم عروسی بی اصالت به من می نگریست درحالی که ...زن جوان که مدعی بود دیگر نیش و کنایه و زخم زبان های مادرشوهرش قابل تحمل نیست چرا که او پس از چند سال زندگی مشترک، هنوز نمی تواند مرا عروس خودش بداند، به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری میرزاکوچک خان مشهد گفت: قصه پردرد زندگی من از آن جا شروع شد که در مسیر دانشگاه با پسری به نام سیامک آشنا شدم.

او از همان ابتدای آشنایی خیلی به من ابراز علاقه می کرد و قرار شد به همراه خانواده اش به خواستگاری ام بیاید چرا که من در تمام مدت عمرم هیچ گاه با مرد غریبه ای مخفیانه صحبت نکرده بودم اما مادر سیامک در جلسه خواستگاری از من خوشش نیامد و با ایرادهایی که از ظاهر و فرهنگ خانواده ام گرفته بود با ازدواج ما مخالفت کرد. بعد از این ماجرا بود که سیامک قول داد مشکلات خانواده اش را به زودی حل می کند و دوباره به خواستگاری ام می آید.

 از سویی خواستگاران زیادی به منزل ما رفت و آمد می کردند که همین موضوع باعث اضطراب و نگرانی سیامک شد تا جایی که بعد از دوسال مادرش را راضی کرد تا به خواستگاری ام بیاید ولی مادر سیامک همچنان مرا وصله تنشان نمی دانست و فکر می کرد من فقط به پول و ثروت آن ها چشم دوخته ام اما این گونه نبود چرا که من هم در این مدت عاشق و شیفته سیامک شده بودم و دوست داشتم فقط با او ازدواج کنم.

از آن جا که پدرم نیز راضی به این ازدواج نبود، مبلغ مهریه را سنگین تعیین کرد اما من پدرم را به گوشه ای کشیدم و گفتم پدر جان در زندگی تنها مادیات مهم نیست پس مهریه را 14 سکه تعیین کن تا ما با هم ازدواج کنیم. مادر سیامک در عین مخالفت با نیش و کنایه نیز گفت که این دختر از این بیشتر هم نمی ارزد!

 با وجود مشکلات زیادی که بر سر راه داشتیم من و سیامک به عقد هم درآمدیم. مدتی گذشت و بدون این که خانواده همسرم مبلغی را برای جشن عروسی مان خرج کنند، پا به خانه بخت گذاشتیم. با وجودی که در جمع مهمانان مادر همسرم از انتخاب پسرش می نالید و می گفت این عروس انتخاب من نبود وگرنه من بهترین و زیباترین دختر را برای سیامک در نظر گرفته بودم ، من با بهترین جهیزیه ای که پدرم تهیه کرده بود زندگی مشترکم با سیامک را آغاز کردم.

 بعد از مدتی همسرم به خدمت سربازی رفت و من با تدریس خصوصی زندگی ام را سپری می کردم.

بعد از دو سال خدا دختر زیبایی به من عطا کرد که فکر می کردم با به دنیا آمدن نوشین مادرشوهرم توجهی به من می کند اما این گونه نشد و او هیچ علاقه ای به نوه اش نداشت اما من با تمام وجودم به مادر شوهرم احترام می گذاشتم و او را در امور خانه داری همراهی می کردم و از هیچ کاری فروگذار نبودم حتی کارهایی از قبیل جابه جا کردن وسایل سنگین ، نظافت خانه و ... ولی او در مقابل، مرا کارگر خطاب می کرد تا نزد جاری ام خجالت بکشم. از این که محبت و دلسوزی های مرا هیچ کسی درک نمی کرد مدام در رنج و عذاب بودم.

حتی همسرم نیز بدون توجه به نیازهای من از مادرش طرفداری می کرد این درحالی بود که من مهریه ام را به عنوان هدیه سومین سالگرد ازدواجمان به همسرم بخشیده بودم.

 من دیگر هیچ پشتوانه ای در زندگی ام ندارم حتی با فروش جهیزیه ام خواستم کمکی در خرید منزل به مادرشوهرم کرده باشم. با وجود این، همسرم نیز در برابر تحقیرها وزخم زبان های مادرش سکوت می کند، سکوتی که برایم زجرآور است.  اما من زندگی ام را عاشقانه دوست دارم و ...