//
کد خبر: 17315

روایتی از راهیان نور؛

نان نداریم!

چند دقیقه بعد من و مهندس و برادر صابری خودمان را به موقعیت نانوا رساندیم. اولین تجربۀ کمک به پخت نان بسیار شیرین و جالب بود. آن شب ما کلی کیف نمودیم و رفقا هم نان تازه نوش جان کردند.

آنچه می خوانید، رواتی کوتاه از حال و هوای گروهی از بسیجیانی است که برای اجرای برنامه های فرهنگی و هنری به یادمان های راهیان نور رفته اند.

نان نداریم! ... شنیدن این جمله وقتی که غذا به قول معروف نانی است روان آدم را به هم می ریزد. چاره ای نبود. باید سریع دست بکار می شدیم. در اولین قدم به برادر شعبانی گفتیم که فکری برای این موضوع بکند. ایشان در حالی که نمی توانست عصبانیت اش را مخفی کند با فریاد ما را مواخذه کرد و با جناب نانوا تماس گرفت.

خدا نصیب گرگ بیابان نکند. از یک طرف خشم برادر شعبانی همۀ ما را ترسانده بود و از طرف دیگر نگران شام بچه ها بودیم. در همین گیر و دار خبر خوش آقا مصطفی ورق را برگرداند. آقای نانوا گفته بود که به شرط اعزام نیروی کمکی نان شب ما را تأمین خواهد کرد.

چند دقیقه بعد من و مهندس و برادر صابری خودمان را به موقعیت نانوا رساندیم. اولین تجربۀ کمک به پخت نان بسیار شیرین و جالب بود. آن شب ما کلی کیف نمودیم و رفقا هم نان تازه نوش جان کردند.

نانوایی برادران رزمنده در جبهه های جنگ

 

منبع: مشرق