//
کد خبر: 156770

خواسته های غیرمتعارف شوهرم زندگیم را تباه کرد

شوهرم از من خواست مثل خانواده او نامتعارف زندگی کنم

 چهره به هم ریخته ای داشت. در گوشه ای از کمپ نشسته بود، او را به نام خانم تهرانی صدا می زدند اما حس و حالی برای صحبت کردن نداشت.

کلاف سردرگمی در ذهن داشت و کلماتی نیمه شکسته می گفت، انگار خیلی دوست نداشت کسی از رمز و راز زندگی اش آگاه باشد. دیگر بانوان کمپ مدام می گفتند خانم تهرانی، بگو شاید داستان زندگی تو حداقل برای جوانان درس عبرت شود. «اعظم» با این که دو دل است لب به سخن باز می کند و می گوید: 47 ساله هستم، اصالتم بیرجندی است اما در 17 سالگی زندگی برای من طوری رقم خورد که به دلیل شغل همسرم باید به تهران عزیمت می کردم. در خانواده ای مذهبی بزرگ شده بودم و هر چند سطح طبقاتی ما تفاوت داشت اما در کل، زندگی من با او خیلی خوب بود و خداوند به ما یک پسر و یک دختر داد. مشکل من و همسرم به دلیل تضاد فرهنگ خانواده ها بود، آن ها برای خود مجالس مختلط می گرفتند اما من از این دورهمی ها خیلی خوشم نمی آمد. هر چه بیشتر می گذشت اصرارها برای همرنگ شدن با آن ها بیشتر می شد تا این که نتوانستم مدت زیادی مقاومت کنم و خانواده شوهرم مرا مثل خودشان کردند و می گفتند باید در این جا مثل ما بپوشی، راه بروی و ... تا به تو نگویند «عروس اُمل» و ...مدتی با خودم کلنجار می رفتم اما فایده ای نداشت تا این که من هم در مجالس خانواده ای مثل بقیه شدم و برای اولین بار با مشروب شروع کردم و بعد از آن پای بساط هروئین، شیره، تریاک و ... نشستم. درآمد شوهرم خوب بود و من هم هرگز فکر نمی کردم روزی این درآمد و خوشی ها تمام شود تا این که شوهرم از دنیا رفت و خانواده اش مرا از مال و اموالش محروم کردند و به دلیل اعتیاد حتی بچه هایم را به من ندادند و با پول ناچیزی تنها به بیرجند آمدم در حالی که معتاد زاری شده بودم که خانواده ام نیز مرا به زور تحمل می کردند.

او ادامه می دهد: این اعتیاد هزار بدبختی به سرم آورد، دیگر از خودم خسته شده بودم تا این که در یکی از پاتوق های مصرف مواد مخدر  خانمی را دیدم که مثل من معتاد بود، آمده بود دنبال مدارک شناسایی اش و وقتی بیرون رفت دنبالش رفتم و او آدرس کمپ را به من داد و من هم خودم را معرفی کردم و حالا 25 روز پاکی را تجربه می کنم.از همان شروع صحبت با گوشه روسری جلوی دهانش را گرفته است تا کمتر آثار سیاه اعتیاد بر چهره تکیده اش خودنمایی کند. حالا که به آن روزها فکر می کنم حسرت می خورم که کاش تا آخر عمر به من اُمل می گفتند اما حالا بهترین روزهای زندگی ام را در خماری و نشئگی سپری نمی کردم.